تبلیغات
وبلاگی در مورد مجله ی طنز بچه ها... گل اقا
کمی دیر

سلام دوستان عزیز.

امیدوارم خوب باشید... ببخشید دیر به دیر آپ می کنم! دیگه مدرسه ها باز شده و درسها هم مشکل تر!!

از این به بعد می تونید برای دیدن مطالب من به سایت  www.sangepa.mihanblog.com بیاید!

اینجا هم آپ می کنم اما کمتر اما قول می دم مطالبم کیفیتشون بهتر بشه...

مرسی که همیشه سر می زنید...

بای

2 نوشته شده توسط نیلوفر در سه شنبه 1 آبان 1386 و ساعت 04:10 ق.ظ  نظرات

پوستر

سلام دوستان....

امروز یک عکس (کاغذ دیواری ) درست کردم که براتون می گذارم امیدوارم خوشتون بیاد..........

خدانگهدار

2 نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه 12 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ  نظرات

تولدش مبارک....

حرف حق رو از ته دلش می گفت که می زنم و واقعا هم می زد......هیچ وقت پرگویی نکرد و هیچ وقت نخواست حق دیگران رو پایمال کنه تا به حق خودش برسه... همیشه دوستانش اهمیت خاصی براش داشتند....

عاشق همین رک گویی هاش شدم .... برای بار اول که خریدمش..... دیگه نتونستم بگذارمش کنار... شاید از دوست صمیمیم هم برام عزیز تر بود....... بیش تر از اونی که بخواد شعار بده عمل می کرد .... با همه فرق داشت و فرقش هم این بود که دوست داشت ساده باشه.... سادگی همیشه باهاش بود....

هیج وقت نخواست بگه من بهترینم.. همیشه گفت منم خوبم ......  در صورتی که بهترین بود......و همین برای من ملاک دوستم بود آره دوست من مجله ای بود که نه حرف می زد و نه از من حرف می کشید فقط یادم می داد که چه طوری حرف حق رو بزنم ...


همیشه وقتی فکر می کنم می بینم توی اون یکی دوسالی که نمی دونستم همچین دوستی وجود داره و ازش دور بودم چقدر ضرر کردم اما شاید همین 5 سال دوست بودن باهاش برام کافی باشه..... شاید خیلی وقتها بهم خندیدند و گفتند تو هنوز بچه ای که بچه ها گل آقا می  خونی ....مگه بچه بودن گناهه؟ مگه جه اشکالی داره آدم با بچگیش و با بهترین دوران زندگیش  همیشه همراه باشه... اما مطمئنم اونها از من بچه تر بودند که کودکی خودشون رو کشتند و با نصیحت هاشون من رو مثلا عاقل تر کردند ....


می خواستم تولد بهترین و عزیز ترین دوست روی زمین رو از ته ته دلم بهش تبریک بگم و بهش بگم هم من بچه ام هم تو  ...... اما بچه هایی  فقط اسم پاک بچگی روی اونهاست ولی خیلی می فهمن....بچه هایی که بزرگترند و خیلی چیزها بیشتر از سنشون می فهمند.. بچه هایی که برای تولدشون لازم نیست زورکی حرف بزنی و زورکی نظر بدی.... بچه هایی که از ته دلشون خیلی همدیگر و دوست دارن و خیلی چیزهایی که برای دیگران اهمیت داره برای اونها بی ارزشه .... بچه هایی که صداقتشون هنوز از چشماشون و نوع دیدگاهشون معلومه و بچه هایی که هنوز بچه اند ......

به خودم قول دادم تا وقتی که زنده هستم یادم نره بهترین دوست من مجله ای بیش نبود اما همه ویژگی یک دوست خوب و عالی را او به من یاد داد...............

100000 شاخه گل هدیه تولدت.....

خیلی دوست دارم..... بچه ها ... گل آقا و همه گل اقایی های مهربون........

همه زیبایی و خوبی های جهان تقدیم به بهترین دوست و همراهم............................ خیلی دوستت دارم


نمی خوام یکی یکی نام همه دستندرکاران مجله رو ببرم می ترسم از قلم بیفتن چند نفر و دلخوری ایجاد بشه.... فقط می تونم بگم واقعا خیلی خیلی خیلی خیلی دوستتون دارم و همیشه و هر لحظه براتون آرزوی موفقیت بیشتر را دارم....


happy birth day toooooooo yo0o0o0o0u dear


bye bye

2 نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه 31 مرداد 1386 و ساعت 02:08 ق.ظ  نظرات

داستان

سلام دوستان یه مشکلی پیش امده بود که نشد وبلاگ رو مرتب به روز کنم.معذرت می خوام و سعی می کم دیگه مرتب به روز بشه البته این هفته دارم می رم سفر ولی بعدش خوب پیش می رم دیگه. آخه طرحهای جالبی دارم برای وبلاگ.
امروز هم یک داستان براتون می گذارم امیدوارم خوشتون بیاد.
قورباغه در کلاس:

قورباغه توی کلاس ورجه وورجه می کرد.آقای افتخاری گفت قاسم ! این قورباغه رو از کلاس بنداز بیرون.

قاسم گفت: آقا اجازه ما از قورباغه می ترسیم.

اقای افتخاری گفت:ساسان تو این قورباغه رو از کلاس بنداز بیرون.

ساسان گفت :آقا اجازه ما هم می ترسیم.

آقای افتخاری گفت:بچه ها چه کسی از قورباغه نمی ترسد؟

من گفتم: آقا اجازه ما نمی ترسیم.

آقای افتخاری گفت:کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.

گمان می کنم که محمود مرا لو داده باشد,وگرنه آقای افتخاری از کجا می دانست که قورباغه را من به کلاس آورده ام؟!

منبع: کی بود رفت زیر میز (منوچهر احترامی)

2 نوشته شده توسط نیلوفر در چهارشنبه 10 مرداد 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ  نظرات

ایندفعه!

سلام دوستان عزیزم امیدوارم خوب باشید.

من چند مدت کامپیوترم خراب بود و همچنین امتحان داشتم نتونستم وبلاگ رو به طور مرتب به روز کنم که از این بابت معذرت می خوام و از هفته دیگه وبلاگ رو به طور مرتب به روز می کنم.

ممنون از نظراتتون.

قربان شما!

بای بای.

2 نوشته شده توسط نیلوفر در دوشنبه 4 تیر 1386 و ساعت 03:06 ق.ظ  نظرات